مغز بادوم

لحظات زندگی

عشقهای خاله

بسم الله وبالله و منالله و الی الله و فی سبیل الله اللهم الیک اسلمت نفسی و

الیک وجهت وجهی والیک فوضتامری فاحفظنی بحفظ الایمان من بین یدی و من

خلفی و عن یمینی و عن شمالی و من فوقی ومن تحتی و ادفع عنی بحولک و

قوتک فانه لا حول و لا قوة الا بالله العلی العظیم

 

 

   

  آرزو دارم  نا خواسته به دست آورید

آنچه را که خواسته اتان است

وشگفت زده با خودبیاندیشید:

آیا کسی برایمان آرزویی کرده بود...!

تولد چهارسالگی طاهای عزیز

طاهای عزیزتراز جانم امروز 18/12/96مصادف با روزعزیزمادر تولد چهارسالگیت رو جشن گرفتیم ماشالا هرروز شیطونتر میشی برایت از خداوند منان خوشبختی و سعادت و عاقبت بخیری برای خودت و داداش گلت رو ارزومندم
18 اسفند 1396

17/8/96چهارشنبه

نمدونم بعداز مدتها بی وفایی که بخاطر مشغله ی کاری نتونستم بهترین لحظاتتونو ثبت کنم از کجا شروع کنم ماشالا دوتاتون خیلی پرجنب و جوش و شیطون شدین امروز صبح بحدی شوکه شدم و دلم گرفت که نگو گفتم بیام بنویسم یکم باخودم فکر کردم دیدم من دارم خیلی با اون خاله ی سه سال پیش فرق کردم خودمو زیادی مشغول کردم صبح تو کلاس نشسته بودم یهو احساس کردم داری گریه میکنی همین که دویدم بیرون دیدم خانم رضایی داره ارومت میکنه زمین خورده بودی و گوشه ی چشمت اسیب دیده بود از صبح به کسی نگفتم نمیدونم شاید منم خاله بدیم ولی اینو بدون خیلییییی دوستون دارم
17 آبان 1396

مهد رفتن عشقم

[img:photos/file_33314.jpg] اولین روز پیش دبستانی عشق جونم با طراحی فضا توسط خاله مریم عزیزدلم بابت بودنت ممنون و خدارو هزاران بارشکر میکنم [img:photos/file_33315.jpg] مراسم عاشورای حسینی ...
17 آبان 1396

ثبت یه لحظه ی خیلـــــــــــــــــــــــی قشنگ دیگه

امروز یکشنبه 13 اردیبهشت 1394 ساعت 20:25 طا ها جونمو و رضا جونم بغلم نشسته بودن من داشتم تند تند بوسشون میکردم رضا گلیم بوس میکرد یهو دیدم طاها جونمم برای اولین با بوسم کرد یعنی اون لحظه نمیدونین چه حسی داشتم فقط خدارو شکرمیکردم بابت این جوجه ها و تند تند قربون صدقشون میرفتم. ...
13 ارديبهشت 1394

تولد یکسالگی کفشدوزک جونم طاها طلا

با نام و  یاد خدا اولین پست سال 94 میذارم سلام وصدسلام خدمت همه ی دوستای عزیزم  اینم از اولین مطلب امسال که تولد طاهاجونه ایشالا که تا آخر سال همش پست تولد باشه   تولد طاها جون رو چهارشنه 20 اسفند1393 خونه ی خودشون برگزار شد چون که تولد رضا جون زنبوری بود و زرد و مشکی بخاطرهمین اولین تولد شمارم قرمز و مشکی گرفتیم که به هم بیان روز قبل ازتولد من و مامان و خاله فاطمه در حال اماده سازی وسایل تولد بودیم که شما دو تا وروجک انقد اتیش سوزوندین که نگو ما همش میچسبوندیم شما میکندین ما باذکنک باد میکردیم شما میترکوندین   خلاصه گفتن نداره ولی من اون لحظه میخواستم گریه کنم  کم مونده بود سر خودمو بکوبون...
11 ارديبهشت 1394
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به مغز بادوم می باشد